شعر جدیدی از محمد مراد یوسفی نژاد
...
برتاب رخ از فتنه تا صحبت تر بینی
بردار نقاب از رخ تا ماه و قمر بینی
تا عمر به خوش آید بی رشک و حسد باید
گر پند نیانوشی عمری به هدر بینی
طنازی دلداران با سنگ قرین باشد
گر شیشه دلی جانا دل زیر و زبر بینی
تا چشم کند یاری شب باشد وخماری
چشم خردی بگشا تا ناز سحر بینی
گر دامن گل خواهی باید که به صبر آیی
ورنه سر بازارش صد قفل به در بینی
آسیمه اگر پا را در بند رکاب آری
مرکب رود و ناگه فتراک بسر بینی
در مکتب دریایی صد خوف و خطر باشد
گر درس نیاموزی موجی به کمر بینی
گر سالک عشاقی ، گر طالب مجنونی
لیلی شو و در پرده تا بار دگربینی
درکعبه و بتخانه تسلیم یکی باشد
گر زاتش و تسبیحت موری به شرر بینی
جاهل نبود آگه از حکمت استاره
چشمک به هزاران سال امروز اثر بینی
رفته ست کله شاهی مانده است به دل آهی
زان برج و از آن بارو دشوار اثر بینی |