نمایشگاه کتاب ؛ماهی سیاه کوچولو و خاطره کودکی
اردیبهشت هر سال باآغاز نمایشگاه ؛ موسم حج اهل کتاب آغاز می شود در مصلی تهران.انصافا" دسترسی به مصلی از نمایشگاه کتاب آسان تر است خصوصا" اینکه دو ایستگاه مترو "بهشتی" و "مصلی" دسترسی به این محل را بسیار آسان می کنند. اعتراض صفت ثانویه اهل قلم است و فکر می کنم اعتراض دو سه ساله ما به تغییر محل برگزاری نمایشگاه از محل نمایشگاه بین المللی به محل فعلی ناشی از این صفت ثانویه بوده و بیشتر احساسی تا کارشناسی و علمی!بهرحال مخالفت خیلی کلاس داره!
یکی از ناشران عزیز که خروجی تولید کتابش در سال به ده عنوان هم نمی رسد هنوز بر این اعتراض پافشاری دارد و نمایشگاه کتاب را شاید برای همیشه تحریم کرده است!؟
بهر حال امسال هم فرصت حضور در نمایشگاه فراهم بود آنهم با یک دوست عزیزتر از جان .نهار را در نمایشگاه خوردیم .ساندویچ خوردیم ؛ از غرفه ای که برای صحبت با او به زبان شیرین فارسی نیاز به مترجم داشتیم و کلی البته این امر اشتها آور بود!
بالون ورودی شمالی نمایشگاه تابلوی آن بود و از پله ها که سرازی می شدیم خیل مشتاقان کتاب بودند که بسوی سالن اصلی شبستان در حرکت بودند.از شبستان تا طبقه بالا سعی صفا و مروه بود و بوی کتاب فضا را آکنده بود . چشم ها پر بود از تیتر کتاب و در میان آن هزاران هزار کتاب "ماهی سیاه کوچولو" را دیدم که معصومانه شنا می کرد و مرا غرق کرد در خاطرات کودکی ام.
"ماهی سیاه کوچولو" شاهکار "صمد" است . "صمد بهرنگی" معلم بی ریای آذربایجانی که نویسنده سرشناس جنبش چپ ایران در سالهای انقلاب محسوب می شد و در ولایت ما مسجدسلیمان نیز طرفداران فراوان داشت.
"صمد بهرنگی" همانطور که می دانید در تیرماه ۱۳۱۸در تبریز به دنیا آمده بود . ده ساله بود که پدرش برای کار به قفقاز رفت و دیگر هیچگاه باز نگشت . صمد در هیجده سالگی به دانشسرای تربیت معلم رفته بود و پس از آن بعنوان معلم در روستاهای آذربایجان به کار مشغول شده بود.
معلمی در روستا او را با محرومیت ها و بدبختی های مردم ایران بیشتر آشنا کرد که خود نیز زاده ی محرومیت بود و نوشتن برای بچه ها را کلید رهایی از این محرومیت تشخیص داد. چنین بود که صمد از روستاهای آذربایجان به یکی از نویسندگان انقلابی جنبش چپ ایران تبدیل شد.
"افسانه محبت/کوراغلو/کچل کفتر باز/پسرک لبو فروش/اولدوز و عروسک سخنگو / ماهی سیاه کوچولو /یک هلو هزار هلو و..." برخی از داستانهای این معلم جوان هستند.
صمد در هفدهم شهریور سال ۱۳۴۷ خورشیدی در سن بیست و نه سالگی در حالی که در رودخانه ارس مشغول شنا بود غرق شد و مرگش همیشه مرا بیاد پایان داستان ماهی سیاه می اندازد.
ماهی سیاه گفته بود:"مرگ خیلی آسان می تواند الان به سراغ من بیاید؛اما من تا می توانم زندگی کنم نباید به پیشواز مرگ بروم.البته اگر یک وقتی ناچار با مرگ روبرو شدم-که می شوم- مهم نیست؛مهم اینست که زندگی یا مرگ من چه اثری در زندگی دیگران داشته باشد..."
با دیدن این کتاب پس از سالها من نیز غرق شدم در خاطرات کودکی ام.سال ۱۳۵۷ من دانش آموز دوم ابتدایی دبستان هفده شهریور محله نمره هشت در مسجدسلیمان بودم.محله ای محروم و کارگری در شهری که خود نیز حال و روز خوشی نداشت . در آن سال مثل همه سالهای تحصیل ابتدایی ام شاگرد اول کلاس بودم و معلم خوب آن سال یادم نیست به چه مناسبتی و بدلیل چه نمره خوبی ؛ صبح یک روز سرد زمستانی کتابی با کاغذ کاهی و جلد سیاه به من هدیه داد.
روی کتاب نوشته بود "ماهی سیاه کوچولو" و این اولین باری بود که من با نوشته های "صمد بهرنگی" آشنا شدم.آنروز با عجله از میان دسته های قمارباز و معتادان در حال تزریق که پشت مدرسه به سیاه بختی خودشان مشغول بودند خود را به خانه رساندم ؛ پیشنهاد فوتبال احمد و افشین و شاپور و بهرام را رد کردم تا بخوانم و خواندم...
دلم برای ماهی سیاه سوخت و به این فکر کردم که ماهی کوچک قرمزی که پس از شنیدن قصه ی ماهی سیاه خوابش نبرده بود چه فرجامی یافته بود!؟
فرجام ماهی قرمز کوچولو هر چه بود؛معلم عزیزی که آن کتاب را به من داده بود فرجام خوبی نداشت. میانه سال او دیگر نیامد و ناظم چرک دبستان به ما گفت که او دشمن خدا و پیر و پیغمبر بوده و اخراجش کرده اند!؟
در ذهنم چهره تکیده و عینک بزرگ او را تصور کردم و دیدم هیچ شباهتی به "شمر" و "یزید" پرده ی نقال ظهر عاشورا ؛ که آنرا بر دیوار مرده شوی خانه قبرستان کلگه می آویخت و من و بچه ها پای آن برای امام حسین و پیغمبر گریه می کردیم ؛ نداشت!!؟
از آن روزگار سالها گذشت .معلم عزیز آن سالهای من با ماشین شخصی اش در مسجدسلیمان تاکسی کار می کرد و من سالهایی که هنوز مسجدسلیمان بودم ؛ هر بار که مسافرش می شدم ؛ دوست داشتم دستش را ببوسم ؛ اما خجالت کشیدم از اینکه شاید نخواهد مرا بیاد آورد و از شغل امروزش خجالت زده شود!
معلم ها دانش آموزانشان را فراموش نمی کنند و او هم شاید مرا فراموش نکرده بود ؛ اما هیچ وقت سلامم را آنگونه که انتظار داشتم پاسخ نداد! امروز هم شاید او مسجدسلیمان باشد.بر جای مانده و استوار بر اعتقاد و شاید هم سرخورده از انقلابی که کرده بود و ضربه اش را خورده بود!
ماهی سیاه همچنان بدنبال سرچشمه جویبار در حرکت است.صمد در ارس به فرجام ماهی سیاه آرمیده و معلم انقلابی من با مسافران بهداری از گرانی و محرومیت ها می گوید و من در نمایشگاه کتاب تهران تمام خاطراتم را مرور کردم...
با صدای پیجر مترو به خود آمدم: < مسافران گرامی ایستگاه صادقیه ایستگاه پایانی می باشد.... > کتاب ماهی سیاه کوچولو را برای پسرم "رامبد" خریده ام تا شب برایش بخوانم:
"شب چله بود.ته دریا ماهی پیر ؛دوازده هزار تا از بچه ها و نوه هایش را دور خودش جمع کرده بود و برای آنها قصه می گفت:یکی بود یکی نبود یک ماهی سیاه کوچولو بود که با مادرش در جویباری زندگی می کرد..." |